تبليغاتX
دفترچه خاطرات پریسا
دفترچه خاطرات پریسا
 
       

سلام

امروز من نقل مکان کردم به یک وبلاگ دیگه از این به بعد به این آدرس سر بزنید، خوشحال میشم...  www.parisa1425.blogfa.com

سلام

تو این چند روز می خواستم داستان اومدنمون به ایتالیا رو شرح بدم ولی هر کاری کردم نتونستم تموم اون حس و حالم رو توی نوشته بیان کنم فقط می تونم بگم یک ماه پیش سخت ترین روزای عمرم بود و دل کندن از دوستام و فامیل ها برام خیلی سخت بود.الان ۱ ماه است که تو ایتالیا هستیم و من در مدرسه ی ایرانی درس می خونم و چند تا دوست پیدا کردم . البته دوستایی رو که در ایران داشتم فراموش نکردم و با آن ها با میل و تلفن رابطه دارم.

سلام...

سلام من دوباره اومدم!!!!!!!!!!

خیلی دلم واسه ی دوستام تنگ شده...... خوبین؟

من اومدم

سلام!!!!

با عرض معذرت از تمامی خوانندگان این وبلاگ که این چند وقت آپ نکردم آخه نی نی عمه ام به دنیا اومده بود و ما یه یه چند روزی خونه ی عمه ام اینا بودیم و تقریبا هر روز خونه ی کسی مهمونی بودیم. همین دو روز پیش سه روز خونه ی خالم اینا مونده بودم!!!

راستی این هم ترجمه ی همون داستان پست قبلیم:

 

برای بچه هایی که نمی خواهند بخوابند

شبی تاریک و طوفانیی بود و دوازده تا دزد قوز کرده بودن کنار آتیش در یک غار. رئیس گروه به کسی که بغل دستش نشسته بود گفت: یک داستان برای ما تعریف کن!

و دزد شروع کرد:

شبی تاریک و طوفانیی بود و دوازده تا دزد قوز کرده بودن کنار آتیش در یک غار. رئیس گروه به کسی که بغل دستش نشسته بود گفت: یک داستان برای ما تعریف کن!

و دزد شروع کرد:

 

شبی تاریک و طوفانیی بود و دوازده تا دزد قوز کرده بودن کنار آتیش در یک غار. رئیس گروه به کسی که بغل دستش نشسته بود گفت: یک داستان برای ما تعریف کن!

و دزد شروع کرد:

 

شبی تاریک و طوفانیی بود و دوازده تا دزد قوز کرده بودن کنار آتیش در یک غار. رئیس گروه به کسی که بغل دستش نشسته بود گفت: یک داستان برای ما تعریف کن!

و دزد شروع کرد:

 

شبی تاریک و طوفانیی بود و دوازده تا دزد ...

و این طور ادامه پیدا می کنه تا بچه ها قشنگ روی تخت هایسان خوابشان ببرد.

پایان

 

این هم عکس دختر عمه ام (پرنیان):


 

per i bambina che non vogliono andare a dormire

خیلی، خیلی، خیلی معذرت می خوام که این چند وقت سری به وبلاگم نزدم...!!!! آخه پشت سر تعطیلات نوروزی امتحان های نیم ترممون شروع شد و من هم وقت اضافه ای نداشتم که بتونم مطلبی بذارم...

این بار می خوام یکی از درس های کتاب دوم دبستان ایتالیایم رو بذارم... البته بدون ترجمه.... می خوام ببینم چند نفر معنی مطلب رو می فهمند ولی در پست بعدی ترجمه اش را هم برای بقیه می گذارم.

 

PER I BAMBINI CHE NON VOGLIONO ANDARE A DORMIRE…

 

ERA UNA NOTTE OSCURA E TEMPESTOSA E DODICI LADRI STAVANO ACCOCCOLATI INTORNO AL FUOCO IN UNA CAVERNA. IL CAPO DELLA BANDA DISSE A QUELLO CHE GLI STAVA SEDUTO VICINO:

_ RACCONTACI UNA STORIA!

E IL LADRO COMINCIO:

_ ERA UNA NOTTE OSCURA E TEMPESTOSA E DODICI LADRI STAVANO ACCOCCOLATI INTORNO AL FUOCO IN UNA CAVERNA. IL CAPO DELLA BANDA DISSE A QUELLO CHE GLI STAVA SEDUTO VICINO:

_ RACCONTACI UNA STORIA!

E IL LADRO COMINCIO:

_ ERA UNA NOTTE OSCURA E TEMPESTOSA E DODICI LADRI STAVANO ACCOCCOLATI INTORNO AL FUOCO IN UNA CAVERNA. IL CAPO DELLA BANDA DISSE A QUELLO CHE GLI STAVA SEDUTO VICINO:

_ RACCONTACI UNA STORIA!

E IL LADRO COMINCIO:

_ ERA UNA NOTTE OSCURA E TEMPESTOSA E DODICI LADRI…

E COSI VA AVANTI E AVANTI FINO A CHE I BAMBINI SONO BELLE ADDORMENTATI NEI LORO LETTI.

 

vi auguro un felice anno nuovo e un norooz pieno di allegria

سال نویی شاد و نوروزی پر از نشاط را به شما تبریک می گویم!!!

تخم مرغ از پارسیان تا امروز Le uova dai persiani ad oggi

دیگه کم کم داریم به pasqua  نزدیک می شویم عید نوروز ما ایرانی ها هم در همین روز ها برپا می شود. در این دو عید هم ایرانی ها و هم مسیحیان تخم مرغ ها را رنگ می کنند. ولی تو ایتالیا در مغازه هایش تخم مرغ های شکلاتی غول پیکر که داخلش جایزه بود می فروختند.
چند روز پیش داشتم تو اینترنت راجع بهpasqua  تحقیق می کردم که به چند مطلب و شعر جالب بر خوردم. تصمیم گرفتم آنها را ترجمه کنم و در وبلاگم بگذارم.

Le uova dai persiani ad oggi
L'uovo è il simbolo della vita e della rigenerazione ed è presente in molte culture antiche. Si pensa che i primi ad usare l’uovo come oggetto benaugurante siano stati i Persiani che festeggiavano l'arrivo della primavera con lo scambio di uova di gallina. In Occidente questa usanza risale al 1176, quando il capo dell'Abbazia di St. Germain-des-Près donò a re Luigi VII, appena rientrato a Parigi dalla II crociata, prodotti delle sue terre, incluse uova in gran quantità. L'uso di regalare uova è collegato al fatto che la Pasqua è festa della primavera, dunque anche della fecondità e del rifiorire della natura. L'uovo è appunto simbolo della vita che si rinnova ed auspicio di fecondità.


تخم مرغ از پارسیان تا امروز

تخم مرغ نشانه ی زندگی و دوباره زنده شدن است و در بسیاری از فرهنگ های قدیمی وجود دارد. مردم بر این باورند که اولین کسانی که از تخم مرغ به عنوان  یک هدیه ی تبریک استفاده می کردند پارسیان بودند که آمدن بهار را با تغییر شکل تخم مرغ ها جشن می گرفتند. در غرب این استفاده بر می گردد به سال 1176 هنگامی که رئیس کلیسای سانتا ژقمن د پقه به شاه لویجی هفتم به محض این که از پاریس در جنگ صلیبی بر می گردد محصولات زمین هایش را که در بر دارنده ی تخم مرغ به مقدار زیاد می شد، هدیه داد. استفاده ی تخم مرغ ها به عنوان هدیه ارتباط دارد به این موضوع که پاسکوا جشن بهار و همچنین جشن حاصل خیزی و شکوفایی طبیعت است. اتفاقا تخم مرغ سمبل زندگییست که دوباره تازه می شود و نشانه ای از باروریست.

  "از تخم مرغ پاسکوا" (Dall'uovo di Pasqua) شعری از جانی روداری

از تخم مرغ پاسکوا

Dall'uovo di Pasqua

یه جوجه در اومده

è uscito un pulcino

از گچ نارنجی

di gesso arancione

با نوک فیروزه ای

col becco turchino

گفت می روم

Ha detto: "Vado

سفر می کنم

mi metto in viaggio

می آورم برای همه

e porto a tutti

یک پیام بزرگ

un grande messaggio".

و در حال گردش

E volteggiando

به اینجا و آنجا

di qua e di là

پشت سر گذاشتن

attraversando

سرزمین ها و شهر ها

paesi e città

نوشت روی دیوار ها

ha scritto sui muri,

در آسمان و زمین:

nel cielo e per terra:

زنده باد دوستی

"Viva la pace,

مرگ بر جنگ.

abbasso la guerra".

 

VERSO LA SCUOLA

این ، متن یکی از صفحات کتاب درسی ایتالیایمون است و آن را براتون ترجمه می کنم.

در راه مدرسه

مدرسه خیلی به خانه ی ما نزدیک بود و در آن زمان ماشین های کمی در خیابان رفت و آمد می کردند.

به همین دلیل خیابان را خودمان طی می کردیم بدون این که کسی ما را یاری کند.

یک دختر کلاس چهارم که در طبقه ی آخر آپارتمان زندگی می کرد مسئول بردن ما به مدرسه بود. صبح زود از طبقه ای به طبقه ی دیگر می آمد پایین و زنگ در هایمان را برای این که بیدارمان کند می زد.

سپس رو به روی در بزرگ منتظرمان می ماند. بی صبرانه غر می زد که آخر ما کاری می کنیم که دیر به

مدرسه برسه. پنج-شش نفر بودیم و من کوچکترینشان بودم و به خاطر همین مجبور بودم در کل راه دست یک نفر را بگیرم و اگر دستش را رها می کردم یک سیلی می خوردم!

همه ی روز ها می ایستادیم و با دقت به اسب های گاری میدان که در آن موقع به عنوان تاکسی استفاده می شد و در کنار پیاده رو قرار گرفته بودند نگاه می کردیم.

 

پایان

 

 

ادامه خاطراتم در کلاس اول

ببخشید که تو این مدت نتونستم مطلبی بنویسم، آخه بابام آپاندیسش رو عمل کرده بود و سرمون خیلی شلوغ بود. خوب حالا میخواهم ادامه خاطراتم در ایتالیا که مربوط به کلاس اولم تو مدرسه ایتالیایی میشه رو بنویسم.

یه مدت که تو مدرسه ایتالیایی بودم معلمم هیچ توجهی به من نمی کرد و پدرم هر روز از من می پرسید چی یاد گرفتی منم می گفتم هیچی ...او از این موضوع ناراحت شده بود و یه روز به مدرسه ی ما اومد و اعتراض کرد که چرا به من توجهی نمی شه؟! معلممان هم گفت اگر به من زیادی توجه کند زیاد خوب یاد نمی گیرم و به بابام قول داد که سر شش ماه من شروع به صحبت کردن میکنم...

شش ماه بعد کم کم شروع کردم به حرف زدن. دیگه حرف بچه ها رو می فهمیدم و به راحتی می تونستم با اون ها ارتباط بر قرار کنم.

رفته رفته آنقدر ایتالیایم خوب شد که یک روز در میون به خونه ی دوستم Camilla  می رفتم و تو خونشون با هم نهار می خوردیم، بازی می کردیم، با سگش که اسمش Berlusca بود و

 گربه اش Principessa بازی می کردیم، فیلم می دیدیم و ...یک بار با دستگاه پشمک سازش پشمک هم درست کردیم... جاتون خالی خیلی خوشمزه شد!!! البته فقط من نمی رفتم خونشون اون هم خیلی می اومد خونه ما ... یه بار اومد خونمون و قرار شد که ساعت شش بعد از ظهر با هم (من،دوستم،مامان و باباش) بریم به رستوران کنار خونمون که Japponese  بود . من و دوستم زیاد از غذاهاش خوشمون نیومد ولی خوبیش این بود که رفتنی به من و دوستم دو تا جا کلیدی خوشگل دادند!!!

در اون مدرسه به غیر از Camilla  دوست های زیاد دیگه ای هم داشتم مثل:

 Valentina,Sofia,Alessandra,Arianna,Elena,Martina,Margerita,Giulia,Agata, Eleonora .

تو مدرسه با پسر های کلاسمون(I maschi) دعوا داشتیم یعنی هر زنگ تفریح می افتادند دنبالمون و ما رو می زدند!!! ولی من مثل دوستام زیاد فرار نمی کردم  آخه من یه سال از اون ها بزرگ تر بودم... اول یه خورده مقاومت می کردم بعد که می دیدم فایده ای نداره فرار کنون جیغ می زدم...بعضی اوقات هم پشت معلممون پناه می گرفتیم!!

ما در اونجا یه جور خاله بازی هم داشتیم... دو نفرمون نی نی می شدند یکی مامان و اون یکی هم بابا،خواهر بزرگ و داداش بزرگ و خلاصه از این جور شخصیت ها...!

شیما هم توی همون مدرسه بود ولی مهدکودکی بود و مهدکودکی ها هم تو یه حیاط جداگونه باز میکردند و فقط از پشت نرده با هم صحبت می کردیم!!!

خلاصه این بود جریان سال اولم...!

 

این هم عکس دسته جمعی کلاس اولم در مدرسه ی ایتالیایی

 

 

بلاخره امتحان های ترم اولمون هم تموم شد و راحت شدیم! البته این راحتی همچین راحتیی نیست چون بازم معلم ها هر روز از ما امتحان کلاسی می گیرند و تو امتحان ترم دوم تاثیر میدن...

 

تو این پست می خوام یه داستان مربوط به مسخره کردن صفت ها که گاهی اوقات ما هم همچین کاری رو میکنیم براتون بذارم...که البته این داستان یکی از داستان های آقای جانی روداری است که قبلا هم چند تا از داستان هایش رو براتون نوشته بودم.

 

آسمان رسیده

بچه های عزیز یک نصیحت به شما می کنم. صفت ها را دوست بدارید. مثل مارکو و میرکو،این دو قلو های شیطان، صفت ها را مسخره نکنید!مثلا همین دیشب، آنها می بایست برای چند تا اسم صفت انتخاب می کردند، آن وقت آن دو در حالی که زیر لب می خندیدند در دفتر هایشان نوشتند:

دانه ی آبی

برف سبز

علف سفید

گرگ شیرین

قند بد جنس

آسمان رسیده،

و یک مرتبه صدای مهیبی به گوش رسید:

دامب، دارام، دنگ!

می دانید چه شد؟هیچی فقط آسمان وقتی شنید رسیده، تصمیم گرفت بیفتد روی زمین، همان طور که گلابی ها و هلو های رسیده از درخت می افتند روی زمین. بعدش هم خانه ی دو قلو ها خراب شد و یک عالم گرد و خاک رفت به هوا.

البته بیچاره آتشنشان ها خیلی زحمت کشیدند تا توانستند مارکو و میرکو را از زیر آوار بیرون بکشند و آنهارا که دیگر تکه تکه شده بودند، به هم وصل کنند و بعدش هم آسمان را بکشند بالا سر جایش تا پرستو ها و هوا پیما ها برای پرواز جا داشته باشند.

                                                            پایان


سلام من پریسا 14 سالمه و اکنون در ایتالیا هستم و در این وبلاگ می خواهم به ترجمه ی مطالب ایتالیایی و تعریف خاطراتم بپردازم.
ciao sono Parisa e ho 14 anni.adesso sono in Italia, in questo weblog voglio tradurre testi italiani e raccontarvi i miei ricordi.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386

پیوندها
در باره ايتاليا
رنگین کمان
ایتالیا و زبان ایتالیایی
ایتالیا،ایتالیایی برای تو...
ایتالیا و ...
فرانسه
ایتالیا و فرهنگ
بالان (رامن)
من و اسمان (محبوبه)
سفرنامه ی مجارستان
پرستو
آموزش زبان ایتالیایی
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ