تبليغاتX
دفترچه خاطرات پریسا
دفترچه خاطرات پریسا
 
       

BUONA SERA

اولین روز ها در ایتالیا به من خیلی سخت گذشت. چون هیچی زبان ایتالیایی بلد نبودم و هر وقت به مغازه یا بیرون از خانه می رفتیم حرف های بقیه را نمی فهمیدم!! آخه پدرم چند لغت بیشتر بهم یاد نداده بود.  هیچ وقت یادم نمیره اولین جمله هایی که یاد گرفته بودم اینا بود:  io mangio il pane (من نان میخورم)، io mangio la frutta   (من میوه میخورم)!!! خیلی مسخره بود نه؟!!! شاید چون خیلی شیکمو بودم!

اولین خانه ی ما در تیبورتینا بود. ما در آنجا یک دربان داشتیم و عصر ها که می خواستیم بریم بیرون به ما می گفت: BUONA SERA (شب به خیر). خواهرم هم یاد گرفته بود و به اون مرد می گفت:BUONA SERA. بعد از چند وقت که خانه مان را جا به جا کردیم یک پیرمرد دیگر که او هم دربان منزلمان بود به ما می گفت: BUONA SERA  ولی شیما دیگر جوابش را نمی داد. از او پرسیدیم چرا به او نمیگی BUONA SERA !؟ گفت: آخه BUONA SERA که اسم اون یکی آقاهه بود!!! ما هم کلی بهش خندیدیم!!

چون خواهرم سنش کم بود معنی این جمله را نمی دانست و فکر می کرد اسم اون آقاهست!

اینم عکس شیما جون(سمت چپ) و دوستش النا

خاطره دیگه اینکه: خانه ما در طبقه سوم یک آپارتمان بود و من هم هر وقت از مدرسه به خانه می آمدم با آسانسور می رفتم بالا، ولی یک روز که خودم تنهایی به خانه آمدم اسانسور خراب بود و من چون همیشه با آسانسور می رفتم بالا نمی دانستم حالا باید چه کار کنم!!

ده دقیقه ای صبر کردم ولی هیچ خبری نشد، گریه ام گرفت و همان لحظه دیدم مامانم از پنجره نگام می کنه و میگه:بیا بالا دیگه نگران شدم! من هم با گریه بهش گفتم: مامان آسانسور خرابه چه جوری بیام بالا؟!! مامانمم گفت خوب آسانسور خرابه پله که هست!!!

دختری که نمی خواست بزرگ شود

چند روز پیش بابام کتابی را بهم معرفی کرد که نویسنده ی آن یک آقای ایتالیایی به نام جانی روداری است. این کتاب به ایتالیایی نوشته شده ولی خانم مهناز صدری آن را به فارسی ترجمه کرده است.

آقای جانی روداری کتاب های زیادی برای کودکان   نوجوانان   جوانان و...

نوشته است.

من اولین باری که کتاب را دیدم حوصله ام نکشید آن را بخونم اما یه روز سعی کردم یه قسمتش رو بخونم. اولین قسمت رو که خوندم

خیلی خوشم اومد و همون روز شیش هفت قسمتیشو خوندم!

دوست دارم چندتا از این قسمت ها رو براتون بنویسم:

پدربزرگی که بلدنبود قصه بگوید

- یکی بود یکی نبود؛ دختر کوچکی بود که اسمش کلاه زردی بود...

- کلاه زردی نه، پدربزرگ! کلاه قرمزی!

- آه بله، کلاه قرمزی بود...یک روز مادرش او را صدا می کند و می گوید:«گوش کن کلاه سبزی...»

آه، کلاه سبزی نه کلاه قرمزی!

- درست است، درست است، کلاه قرمزی. مادرش می گوید:«برو پیش خاله ات و این پوست های سیب زمینی را برایش ببر...»

نه،پدر بزرگ! مادرش می گوید:«برو پیش مادر بزرگ و برایش این کلوچه ها را ببر!»

- خب باشد؛ همینطور است که تو میگویی. وقتی داشته میرفته پیش مادر بزرگ، توی جنگل یه زرافه میبیند.

- باز هم که شما همه چیز را قاطی کردید پدربزرگ! کلاه قرمزی یک کرگ میبینه نه یک زرافه!

- آهان حالا یادم آمد. گرکه از او میپرسه: «اگر گفتی شش هشت تا چند تا میشود؟»

- باز هم که اشتباه میکنید پدر بزرگ! گرگه از کلاه قرمزی میپرسه: «کجا داری میروی؟»

- درست است، حق با توست. کلاه سیاهه جواب میده...

- چند دفعه بگویم؟! اسمش کلاه قرمزی، قرمزی، قرمزی بود!

- بله، بله، کلاه قرمزی. خلاصه دخترک جواب میدهد: «دارم میرم بازار، رب گوجه فرنگی بخرم.»

- نه بابا، میگوید: «دارم میرم پیش مادر بزرگ، ولی راهم را گم کرده ام!»

- آخ درست است، آنوقت اسبه به اون میگه...

- کدام اسب؟! گرگه به اون میگه...

- آهان، گرگه به اون میگوید: «سوار تراموای شماره 70 شو و برو تا ... تا میدان بزرگ شهر، بعد بپیچ به طرف راست، آنجا سه تا پله هست که میرود پایین. آن پایین، روی زمین، یک سکه پیدا میکنی که میتوانی یا آن بستنی بخری!»

- میدانی پدربزرگ، شما اصلاً بلد نیستید قصه بگویید ولی میتوانید برایم بستنی بخرید.

- حق با توست، عزیزم! بیا، این پول را بگیر و بدو برو برای خودت بستنی بخر.

و پدر بزرگ دوباره شروع میکند به خواندن روزنامه اش.

 

پایان

 

در مدرسه ایرانی شهر رم ...

خیلی معذرت می خوام که نتونستم تواین چند روزه به وبلاگم سر بزنم! آخه می دونید تو مدرسه بهمون خیلی تکلیف میدن چه خوندنی چه نوشتنی.یه وقت آزاد برا ی خودمون نداریم!!

خب همان طور که گفتم اولین سال در آن مدرسه بودم .

کلاس ما به دو قسمت تقسیم شده بود. نصف  کلاس اول و نصف کلاس دوم بودن . معلممان هم یکی بود .کمی به ما و کمی به ان ها درس می داد. کلا ما کلاس اولی ها پنج نفر بودیم . چهار تا دختر و یه پسر.همینم باعث شد وقتی به ایران آمدیم از دیدن کلاس های سی و چند نفره تعجب کنم!  

زنگ های ورزش ما خیلی حال می داد چون یه زمین فوتبال ته حیاطمان داشتیم  و همیشه در آنجا نرمش و بعد برای خودمان بازی می کردیم!!!

زنگ تفریح که می خورد همه می دویدیم که تاب سوار شیم.هر وقت هم که دیر می رسیدیم پسر ها همه  تاب ها را می گرفتند و ما مجبور بودیم دو ساعت صبر کنیم تا پیاده بشن!!حتی بعضی اوقات سر تاب و سرسره ها آنقدر دعوا می کردیم که مدیرمان می آمد و همیشه از ما دختر ها طرفداری می کرد.

اسم معلم کلاس اولمون خانم کرمانشاهی بود که واقعا معلم مهربان و خوش رفتاری بود و خیلی عالی درس میداد و زبان فارسیم رو که به این خوبی بلد شدم مدیون او هستم.

راستی شیما به وبلاگ میگه ویبلاگ!!!

یه خبر که دیروز برام خیلی جالب بود اینکه عکس بچگیم رو تو  صفحه آخر روزنامه همشهری دیدم. این عکس رو وقتی سه سالم بود در نمک آبرود دوست پدرم که عکاس بود از من انداخت. در این عکس دارم در استخر توپها بازی میکنم.                                                                 

اولین روز مدرسه

هنگامی که هفت سال داشتم به همراه خانواده ام به ایتالیا رفتیم.

اولین سال را در مدرسه ایرانی که در رم بود گذراندم. اولین روز مدرسه ام خیلی جالب بود: آب و هوای آنجا برایم خیلی خوب , تمیز و مرطوب بود. راه پر از جاده های پر پیچ و خم که در کنارشان درخت های سرسبز و خرم بود قرار داشت . این جاده ها را طی کردیم تا به یک در بزرگ که پشتش یک ساختمان دو طبقه ای بود رسیدیم. کنار آن ساختمان نسبتا کوچک فضای سبز و انبوهی از درختان بلند و زیبا که در قسمتی از آن تاب و سرسره ساخته بودند قرار داشت.من خیلی ذوق زده شده بودم!!!

چون ما تازه به ایتالیا آمده بودیم، نمی دانستیم با لباس فرم باید به مدرسه برویم. به همین دلیل من با یک پیراهن مجلسی سفید و موهای سشوار زده کوتاه به مدرسه رفتم. خیلی خجالت کشیدم!!!  چون همه با فرم مدرسه آمده بودند و من در بینشان تک بودم.

معرفی

سلام،

من پریسا هستم و متولد۲۵ بهمن سال۱۳۷۳در تهرانم.حال ۱۳ سال دارم و دوست دارم در این وبلاگ راجع به خودم،خواهر کوچکم که در حال حاضر۸سال دارد و خاطراتم برایتان بنویسم!

امیدوارم از مطالب من خوشتان بیاید!!

دوستدارتان پریسا


سلام من پریسا 14 سالمه و اکنون در ایتالیا هستم و در این وبلاگ می خواهم به ترجمه ی مطالب ایتالیایی و تعریف خاطراتم بپردازم.
ciao sono Parisa e ho 14 anni.adesso sono in Italia, in questo weblog voglio tradurre testi italiani e raccontarvi i miei ricordi.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386

پیوندها
در باره ايتاليا
رنگین کمان
ایتالیا و زبان ایتالیایی
ایتالیا،ایتالیایی برای تو...
ایتالیا و ...
فرانسه
ایتالیا و فرهنگ
بالان (رامن)
من و اسمان (محبوبه)
سفرنامه ی مجارستان
پرستو
آموزش زبان ایتالیایی
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ