|
چند روز پیش بابام کتابی را بهم معرفی کرد که نویسنده ی آن یک آقای ایتالیایی به نام جانی روداری است. این کتاب به ایتالیایی نوشته شده ولی خانم مهناز صدری آن را به فارسی ترجمه کرده است.
آقای جانی روداری کتاب های زیادی برای کودکان نوجوانان جوانان و...
نوشته است.
من اولین باری که کتاب را دیدم حوصله ام نکشید آن را بخونم اما یه روز سعی کردم یه قسمتش رو بخونم. اولین قسمت رو که خوندم
خیلی خوشم اومد و همون روز شیش هفت قسمتیشو خوندم!
دوست دارم چندتا از این قسمت ها رو براتون بنویسم:

پدربزرگی که بلدنبود قصه بگوید
- یکی بود یکی نبود؛ دختر کوچکی بود که اسمش کلاه زردی بود...
- کلاه زردی نه، پدربزرگ! کلاه قرمزی!
- آه بله، کلاه قرمزی بود...یک روز مادرش او را صدا می کند و می گوید:«گوش کن کلاه سبزی...»
آه، کلاه سبزی نه کلاه قرمزی!
- درست است، درست است، کلاه قرمزی. مادرش می گوید:«برو پیش خاله ات و این پوست های سیب زمینی را برایش ببر...»
نه،پدر بزرگ! مادرش می گوید:«برو پیش مادر بزرگ و برایش این کلوچه ها را ببر!»
- خب باشد؛ همینطور است که تو میگویی. وقتی داشته میرفته پیش مادر بزرگ، توی جنگل یه زرافه میبیند.
- باز هم که شما همه چیز را قاطی کردید پدربزرگ! کلاه قرمزی یک کرگ میبینه نه یک زرافه!
- آهان حالا یادم آمد. گرکه از او میپرسه: «اگر گفتی شش هشت تا چند تا میشود؟»
- باز هم که اشتباه میکنید پدر بزرگ! گرگه از کلاه قرمزی میپرسه: «کجا داری میروی؟»
- درست است، حق با توست. کلاه سیاهه جواب میده...
- چند دفعه بگویم؟! اسمش کلاه قرمزی، قرمزی، قرمزی بود!
- بله، بله، کلاه قرمزی. خلاصه دخترک جواب میدهد: «دارم میرم بازار، رب گوجه فرنگی بخرم.»
- نه بابا، میگوید: «دارم میرم پیش مادر بزرگ، ولی راهم را گم کرده ام!»
- آخ درست است، آنوقت اسبه به اون میگه...
- کدام اسب؟! گرگه به اون میگه...
- آهان، گرگه به اون میگوید: «سوار تراموای شماره 70 شو و برو تا ... تا میدان بزرگ شهر، بعد بپیچ به طرف راست، آنجا سه تا پله هست که میرود پایین. آن پایین، روی زمین، یک سکه پیدا میکنی که میتوانی یا آن بستنی بخری!»
- میدانی پدربزرگ، شما اصلاً بلد نیستید قصه بگویید ولی میتوانید برایم بستنی بخرید.
- حق با توست، عزیزم! بیا، این پول را بگیر و بدو برو برای خودت بستنی بخر.
و پدر بزرگ دوباره شروع میکند به خواندن روزنامه اش.
پایان
|