تبليغاتX
دفترچه خاطرات پریسا
دفترچه خاطرات پریسا
 
       

ورودم به مدرسه ایتالیایی

کلاس اول دبستان تمام شد و تابستونم به زودی به پایان رسید. مامان و بابام تصمیم گرفتند منو به مدرسه ی ایتالیایی بفرستند. اولش فکر می کردم که الآن می روم مدرسه و بلد نیستم هیچی بگم و همه بهم می خندند. روز اول مدرسه ها فرا رسید. اما من به جای این که برم کلاس دوم رفتم کلاس اول که از پایه شروع کنم. با مامانم و خواهرم رفتیم تو حیاط. من خیلی می ترسیدم چون می دیدم که همه دارن ایتالیایی حرف می زنند ولی من هیچی از حرف هاشونو نمی فهمیدم...

Signora Donatella con me

بعد همه رفتیم تو سالن مدرسه سپس معلم ها خودشونو معرفی کردند و هر کدام اسم بچه های کلاسشونو خوندند و بچه ها به دنبال هر معلم صف کشیدند. اسم من تو کلاس خانم DONATELLA  بود و منم تو صف کلاسش ایستادم و به طرف حیاط پشتی مدرسه رفتیم. البته مامانامونم باهامون بودند...در آنجا بچه های کلاس که 21 نفر بودند به دور معلم دایره ی بزرگی تشکیل دادند بعد معلم با بچه ها حرف زد ولی من بازم هیچی نفهمیدم! سپس بهمون بادکنک داد ولی من چون از بادکنک می ترسیدم با ترس و لرز آن را گرفتم و به خواهرم دادم. بچه ها هم بعد از آن که با بادکنک ها بازی کردند نشستن روشون و آن ها را ترکوندن و من گوشامو گرفته بودم...!!!بعدش همه رفتیم سر کلاس و مامانم به معلممان گفت که من ایتالیایی بلد نیستم و باهام خدا حافظی کرد و رفت. انقدر می ترسیدم که نزدیک بود بزنم زیر گریه ولی گریه نکردم. اول معلممان کمی باهامون حرف زد بعد بهمان یه پلی کپی داد که روش یه دلقک کشیده شده بود و ما باید طبق شماره گذاریی که کرده بودند آن را رنگ می کردیم. من شماره ی یک ایتالیایی رو (1) که دیدم فکر کردم که هشت ایرانی(8) است و آن را به رنگ شماره ی هشت رنگ کردم و معلممان گفت: چرا یک ها را مانند هشت ها رنگ کردی؟ منم گفتم: .............!!!! ها!ها!ها! اصلاً چیزی بلد نبودم که بگم!!!!بعد برام توضیح داد که چه طور باید آن را رنگ کنم ولی من بازم هیچی نفهمیدم...!!!!!
زنگ تفریح که خورد با چند تا از بچه ها نشستیم تو حیاط و خوراکی خوردیم و بعدش هم یه خورده بازی کردیم.
آن روز به من خیلی خوش گذشت چون بچه ها باهام مهربون بودند و معلممان نیز برام همه چیز را شمرده می گفت تا من منظورش را بگیرم و فهمیدم که ترسم بیهوده بوده!!!

LA FESTA DI NATALE

همون طور که می دونید تو این چند وقته در ایتالیا مراسم ناتال برگزار می شود.
اون چند سالی که تو ایتالیا بودیم یادمه که در این ایام خیابون ها، مغازه ها و میدون ها ی بزرگ شهر و حتی مدرسه ها طور دیگه ای بود. خیابون ها پر از چراغونی می شد اونم چه چراغونی های قشنگی...!!!
کنار در مغازه ها هم پرازچراغ های رنگی می شد، به داخل مغازه ها که می رفتیم بوی خوش شیرینی های مخصوص ناتال که یکی از خوشمزه ترین هایش ((PANDORO)) بود به مشام می رسید. معمولاً روی سقف مغازه ها تزئینات مربوط به ناتال بود، در بعضی مغازه ها هم ماکت هایی از محل تولد حضرت عیسی (ع) می ساختند که به آن ((PRESEPE))  می گویند. بعضی از این پرزپه ها انقدر زیبا بودند که گاهی وقت ها من و خواهرم می ایستادیم به تماشای آن ها و مامانم اینا می رفتن خرید و برمی گشتند. بعضی از اونا حرکت می کرد، مثلاً یه آسیاب بود که می چرخید یا تو طویله گاوها یونجه می خوردند. من که از تماشای اونا هیچ وقت سیر نشدم ...!!!
یکی از بزرگترین پرزپه هایی که دیدم پرزپه ای بود که هر سال تو میدان سن پیترو درست می کردند و به قدری بزرگ بود که مجسمه هاش همه به اندازه واقعی بود.

از سمت راست:Camilla,خودم,Eleonora,Alessandra

در همان ایام جشنی داشتند به نام بفانا و بچه ها عقیده داشتند که در آن روز یه پیرزن مهربون میاد  و توی خونشون یه جوراب گنده که توش پر از اسباب بازی هست میذاره ... البته جایزه ی بچه ها فرق می کرد... مثلاً اگه بچه ای کار بد کرده بود براش زغال میذاشت...!که البته شیرینی هایی بود که شکل زغال ساخته بودن ولی همین زغال ها هم خیلی خوشمزه بود و توی مغازه ها هم می فروختن ! یه سال جشن بفانا با بابام اینا رفته بودیم میدان پوپولو  (Piazza del Popolo) در رم. تو این میدان هر سال برای بچه ها جشن بفانا می گرفتند و نقاش هایی بودند که صورت بچه ها رو به شکل های مختلف نقاشی می کردند. من و خواهرم هم صورتمون رو نقاشی کرده بودیم، من خرگوش شده بودم و خواهرم خرس کوچولو که یکدفعه متوجه گروهی شدیم که برای شبکهRAI1 تلویزیون گزارش تهیه می کردند و آن ها با من و چند بچه ی دیگه در اونجا مصاحبه کردند. از من پرسیدند که چی دوست داری بفانا برات بیاره؟ منم گفتم یه Barbie . ولی حالا که فکرش رو می کنم می بینم که هیچ علاقه ای به باربی ندارم...!
راستی با شیما که 4 سالش بیشتر نبود هم مصاحبه کردند و همین سوال رو از او پرسیدند و او در جواب گفت من یه سگ میخوام (io voglio un cane)، بعد ما ازش پرسیدیم چرا سگ؟ اونم گفت همین طوری یه چیزی گفتم...!
تو مدرسه ی ایتالیایی هم با انواع و اقسام پاستا ها روی مقوایی سبز درخت ناتال درست می کردیم و آن را با اسپری طلایی می کردیم یا با خمیر سفال گری فرشته درست می کردیم.
جشن ناتال تو ایتالیا به ما خیلی خوش می گذشت!!! ولی بازم نوروز ما یه چیز دیگست


چیستان

این دفعه تصمیم دارم براتون چندتا چیستان ایتالیایی با ترجمه بنویسم ولی چندتا از این چیستانا فقط به زبان ایتالیایی معنی دارن بنابراین ترجمه ی بعضی هاشون شاید براتون خیلی مسخره باشه…!

 

1-Più lo riempi e più diventa piccolo, cos'è?

هر چه پرش میکنی کوچکتر میشه؟


2-Quale animale restò fuori dall’arca di Noè ? 

چه حیوانی بیرون ازکشتی حضرت نوح می مونه؟

 

3-Quanti animali salvò sull'arca, Mosè?

چند حیوان در کشتی حضرت موسی در امان بودند؟

 

4-Non è re ma ha una corona....non ha un orologio ma le ore suona..... ?

شاه نیست ولی تاج داره، ساعت نیست ولی زنگ میزنه؟


5-Come si chiama l’ape che sa fare le fotografie ?

اسم اون زنبوری که بلد عکس بندازه چیه؟

 

6-Indovina indovinello....mezzo topo e mezzo uccello...chi e'?

اون چیه که نصف موشه و نصف پرنده؟

 

7-Perche' la gallina quando canta chiude gli occhi?

چرا خروس وقتی میخونه چشماشو می بنده؟

 

8-Ce l'hai...non la vuoi...ma la cerchi ?

داریش ، نمی خواهیش ولی پیداش میکنی...؟

جواب چیستان ها در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب

انگشتم شکست...!!!

یه روز تابستانی داشتیم می رفتیم مغازه خرید. من و بابام هم زود تر از همه حاضر شدیم و چون خواهر و مامانم هنوز حاضر نبودن رفتیم تو حیاط توپ بازی کنیم.
تو حیاط ما مجسمه های هفت کوتوله کنار باغچه بودند. بابام توپ رو مینداخت هوا و منم آن را می گرفتم. یه بار که بابام توپ رو انداخت اومدم بگیرمش که یکدفعه افتادم بین مجسمه ها! هیچیم نشد ولی از شانسی که داشتم تا اومدم بلند بشم پام گرفت به یکیشون و یکی از مجسمه ها افتاد رو دستم!!!
اولش خندیدم ولی بعدش تازه فهمیدم چی شده و گریم گرفت و بابام گفت: چی شد؟ منم بهش گفتم که دستم زیر مجسمه مونده!!!بابام هم تندی اومد و دید ...ای وای...دستم شده بود عین لبوی له شده و شستم قشنگ شکسته و کج شده بود...!
بعد با بابام رفتیم داخل خانه و مامانم تا رنگ و روی بابام رو دید فهمید چی شده و زودی رفت دو تا مداد آورد و با یک باند دور انگشتم بست. مامانم خوبیش اینه که تو اینجور مواقع خیلی خونسرده!
بعد راه افتادیم بریم بیمارستان، تو راه بابام اینقدر ترسیده بود که همه چراغ قرمزا رو رد میکرد که زودتر به بیمارستان برسیم. منم که دائم تو ماشین فقط داد میزدم. وقتی رسیدیم بیمارستان فوراً منو بردن تو بخش اورژانس (Pronto soccorso) و از دستم عکس انداختند و چون دیدند شکسته آتل بستند. بیست روز بعدش رفتیم دوباره دستم رو یک دکتر متخصص معاینه کرد و دوباره اون رو بست و گفتش که دستم دیگه هیچ عیب و ایرادی نداره اما بابام بهش گفت : آقای دکتر انگشتش کج جوش خورده، دکتره هم بهش بر خورد و گفت: اشتباه می کنید فقط ورم کرده...! تازه وقتی هم اومدیم ایران دوباره رفتیم پیش یه دکتر و ثابت کرد که انگشتم کج جوش خورده و گفت کم کم خودش صاف میشه اگر هم صاف نشد میتونه تو سن هجده سالگی بیاد تا اون رو بشکنیم و دوباره صافش کنیم ولی من عمراً اگه همچین کاری رو بکنم!

تو این مدتی که انگشتم تو آتل بود با دوستامون برای پیک نیک  رفتیم کنار دریاچه ی BRACCIANO (براچانو) و اصلاً بهم خوش نگذشت چون هیچ کاری نمی تونستم بکنم و دستم هم درد می کرد.

درد دل چشم


این دفعه هم می خوام برایتان یکی دیگر از داستان های آقای جانی روداری (دختری که نمی خواست بزرگ شود)را بنویسم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید!
یک بار من داشتم یواشکی به درد دل چشم گوش می کردم. او می گفت:
((خدایا من چه قدر بدبختم!سال های سال است که زندگی دیگر برایم خیلی تلخ شده. اخر قبلا همیشه می دیدم که خورشید به دور زمین می چرخد تا این که یک روز  ناگهان سروکله ی آقایان کپرنیک و گالیله پیدا شد و ثابت کردند بنده تا آن وقت عوضی دیده ام و بر عکس این زمین است که به دور خورشید می چرخد.

 اوایل هروقت نگاهم به آب می افتاد میدیدم که چه قدر زلال و خالص است ولی بعدا وقتی که لونهوک هلندی میکروسکوپ را اختراع کرد فهمیدم که چقدر اشتباه میکرده ام چون در هر قطره آب بیشتر از هر باغ وحشی موجد زنده وجود دارد .

 آن وقت ها شب که به آسمان نگاه میکردم آنرا سیاه سیاه میدیدم و هیچ شکی هم در این باره نداشتم چون از سلامت خودم کاملا مطمن بودم . اما باز هم حقیقت چیز دیگری بود زیرا یک شب مرا بردند زیر تلسکوپ و انوقت من در آسمان میلیون ها ستاره ی درخشان دیدم.


خلاصه حالا دیگر به من کاملا ثابت شده که هیچ چیز را به آن شکلی که واقعاً هست نمی بینم. به سرم زده که دیگر خود را بازنشسته کنم . ولی از طرفی فکر میکنم اگر بازنشسته شوم آنوقت دیگر کسی نیست که به تلسکوپ یا میکروسکوپ نگاه کند.))

پایان

وقتی من گمشدم...

همان ماه های اول که رفته بودیم ایتالیا یک روز یکشنبه که تعطیلی انهاست به خرابه های رم رفتیم. نمی دانید انجا چه قدر دیدنیست!!!!

از نگاه من که آن موقع سن کمی داشتم ، همه جا پر از تخته های بزرگ گلی و سنگی بود . مردم زیادی از آنجا دیدن می کردند و دور وبر ما حسابی شلوغ بود.
ولی بدیش این بود که از نگاه من همه جاش مثل هم بود و ادم گاهی وقت ها مثل من توش گم میشد!!!
داشتیم گشت می زدیم و من هم دنبال بابام می رفتم - البته به خیال خود م - تا به یک سربالایی رسیدیم از سربالایی رفتیم بالا من هم پشت سر بابام داشتم راه می رفتم که یکدفعه گمش کردم و اشتباهی پشت سر یه مرده دیگه حرکت کردم ولی هرچه گفتم بابا اون مرده بر نگشت! 
 تازه فهمیده بودم که بابام نیست!!!
از سربالایی اومدم پایین یه چند دقیقه ای صبر کردم بعد که دیدم  خبری نیست گریم گرفت!فهمیدم که گم شدم .توی اون شلوغی باورم نمی شد دیگه بتونم مامان و بابامو ببینم!!!! بعد دو تا پلیس از من پرسیدند اسمت چیه؟ منم نمی دونستم اونا چی میگن فقط گفتم (من ایرانیم) IO SONO IRANIANA  یه خورده که گذشت دیدم مامانم از سربالایی داره خودشو میزنه و میاد پایین!!!!!!!!
بعد هم از پلیسا  تشکر کرد و رفتیم. مامانم که خیلی خنده دار شده بود! رنگش شده بود مثل گچ و همین طوری داشت خودشو میزد!!!!!!!!!!!!


سلام من پریسا 14 سالمه و اکنون در ایتالیا هستم و در این وبلاگ می خواهم به ترجمه ی مطالب ایتالیایی و تعریف خاطراتم بپردازم.
ciao sono Parisa e ho 14 anni.adesso sono in Italia, in questo weblog voglio tradurre testi italiani e raccontarvi i miei ricordi.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386

پیوندها
در باره ايتاليا
رنگین کمان
ایتالیا و زبان ایتالیایی
ایتالیا،ایتالیایی برای تو...
ایتالیا و ...
فرانسه
ایتالیا و فرهنگ
بالان (رامن)
من و اسمان (محبوبه)
سفرنامه ی مجارستان
پرستو
آموزش زبان ایتالیایی
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ