تبليغاتX
دفترچه خاطرات پریسا
دفترچه خاطرات پریسا
 
       

ادامه خاطراتم در کلاس اول

ببخشید که تو این مدت نتونستم مطلبی بنویسم، آخه بابام آپاندیسش رو عمل کرده بود و سرمون خیلی شلوغ بود. خوب حالا میخواهم ادامه خاطراتم در ایتالیا که مربوط به کلاس اولم تو مدرسه ایتالیایی میشه رو بنویسم.

یه مدت که تو مدرسه ایتالیایی بودم معلمم هیچ توجهی به من نمی کرد و پدرم هر روز از من می پرسید چی یاد گرفتی منم می گفتم هیچی ...او از این موضوع ناراحت شده بود و یه روز به مدرسه ی ما اومد و اعتراض کرد که چرا به من توجهی نمی شه؟! معلممان هم گفت اگر به من زیادی توجه کند زیاد خوب یاد نمی گیرم و به بابام قول داد که سر شش ماه من شروع به صحبت کردن میکنم...

شش ماه بعد کم کم شروع کردم به حرف زدن. دیگه حرف بچه ها رو می فهمیدم و به راحتی می تونستم با اون ها ارتباط بر قرار کنم.

رفته رفته آنقدر ایتالیایم خوب شد که یک روز در میون به خونه ی دوستم Camilla  می رفتم و تو خونشون با هم نهار می خوردیم، بازی می کردیم، با سگش که اسمش Berlusca بود و

 گربه اش Principessa بازی می کردیم، فیلم می دیدیم و ...یک بار با دستگاه پشمک سازش پشمک هم درست کردیم... جاتون خالی خیلی خوشمزه شد!!! البته فقط من نمی رفتم خونشون اون هم خیلی می اومد خونه ما ... یه بار اومد خونمون و قرار شد که ساعت شش بعد از ظهر با هم (من،دوستم،مامان و باباش) بریم به رستوران کنار خونمون که Japponese  بود . من و دوستم زیاد از غذاهاش خوشمون نیومد ولی خوبیش این بود که رفتنی به من و دوستم دو تا جا کلیدی خوشگل دادند!!!

در اون مدرسه به غیر از Camilla  دوست های زیاد دیگه ای هم داشتم مثل:

 Valentina,Sofia,Alessandra,Arianna,Elena,Martina,Margerita,Giulia,Agata, Eleonora .

تو مدرسه با پسر های کلاسمون(I maschi) دعوا داشتیم یعنی هر زنگ تفریح می افتادند دنبالمون و ما رو می زدند!!! ولی من مثل دوستام زیاد فرار نمی کردم  آخه من یه سال از اون ها بزرگ تر بودم... اول یه خورده مقاومت می کردم بعد که می دیدم فایده ای نداره فرار کنون جیغ می زدم...بعضی اوقات هم پشت معلممون پناه می گرفتیم!!

ما در اونجا یه جور خاله بازی هم داشتیم... دو نفرمون نی نی می شدند یکی مامان و اون یکی هم بابا،خواهر بزرگ و داداش بزرگ و خلاصه از این جور شخصیت ها...!

شیما هم توی همون مدرسه بود ولی مهدکودکی بود و مهدکودکی ها هم تو یه حیاط جداگونه باز میکردند و فقط از پشت نرده با هم صحبت می کردیم!!!

خلاصه این بود جریان سال اولم...!

 

این هم عکس دسته جمعی کلاس اولم در مدرسه ی ایتالیایی

 

 


سلام من پریسا 14 سالمه و اکنون در ایتالیا هستم و در این وبلاگ می خواهم به ترجمه ی مطالب ایتالیایی و تعریف خاطراتم بپردازم.
ciao sono Parisa e ho 14 anni.adesso sono in Italia, in questo weblog voglio tradurre testi italiani e raccontarvi i miei ricordi.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386

پیوندها
در باره ايتاليا
رنگین کمان
ایتالیا و زبان ایتالیایی
ایتالیا،ایتالیایی برای تو...
ایتالیا و ...
فرانسه
ایتالیا و فرهنگ
بالان (رامن)
من و اسمان (محبوبه)
سفرنامه ی مجارستان
پرستو
آموزش زبان ایتالیایی
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ